از تقلید تا گشتل؛ سفر مفهومی از نقد اجتماعی شریعتی تا نقد متافیزیکی هایدگر
ازخودبیگانگی انسان معاصر. این یادداشت قصد دارد تا با گذر از ظواهر متفاوت، گفتوگویی تطبیقی میان کتاب «انسان بیخود» شریعتی و مقاله «پرسش از تکنولوژی» هایدگر ترتیب دهد. مسئله این است: آیا “بیخودی” که شریعتی با نمودهای اجتماعی و فرهنگیاش در جامعه ی شرقی میکاود، ریشه در همان “فراموشی هستی” دارد که هایدگر آن را ذات عصر تکنیک میخواند؟ این نوشتار با بررسی علل و تجلیات این بیخودی از نگاه هر متفکر، در نهایت نشان خواهد داد که چگونه راه نجات پیشنهادی شریعتی”بازگشت به خویشتن” و هایدگر “تفکر اصیل”، اگرچه در سطحی کاملاً متفاوت عمل میکنند، اما هر دو پاسخی به ندای یک اضطراب مشترک هستند. بیخودی از نگاه شریعتی یعنی از دست دادن هویت، تقلید کورکورانه از غرب، خودباختگی فرهنگی و مذهبی. انسان “بیخود” انسانی است که به جای “من” خود، “من” دیگری شده است که از آن به الیناسیون تعبیر می کند یعنی حالتی که در آن شخصیت واقعی انسان زایل میشود و شخصیت بیگانه ای انسان یا شئ در آن حلول میکند. از منظر ایشان علت این وضعیت، مصرف زدگی در دنیای ماشینی نظام سرمایه داری است که انسان را به سمت تک بعدی بودن هدایت کرده است. بیخودی در پوشش، معماری، ادبیات، هنر، و سبک زندگی متظاهرانه و تقلیدی نمود پیدا میکند به نوعی انسان شرقی میخواهد “غربی” شود و در این راه هویت خود را از دست میدهد. الیناسیون به وسیله ماشین یا تکنوکراسی که توسط نظم غیر انسانی و نظام غیر انسانی در آدم حلول میکند و یا به وسیله بروکراسی در یک سازمان اداری بزرگ بسیار پیچیده که دارای گیشه های متعدد است رخ می دهد مثلا آن آقایی که به مدت طولانی در گیشه ۳۴۵ کار میکند بیشتر خودش را جناب آقای گیشه ۳۴۵ احساس می کند تا من حقیقی اش. الیناسیون می تواند به وسیله پول و بورژوازی، شئ گشتگی و تهاجم فرهنگی هم روی دهد. بورژوا انسانی است که همه فضایل را منسوب به پول میکند و همه امکانات و توانایی های معنوی و مادی انسان را ناشی از پول میداند یا شئ گشتگی انسان در حالی که شئ را میسازد خود شئ میشود و خود انسانی اش را جدا از آن فراموش می کند و از طرفی تهاجم فرهنگی و از خودباختگی فرهنگی هم می تواند به مساله بیخودی انسان و به نوعی الیناسیون دامن بزند. لذا از منظر دکتر شریعتی راه حل، “بازگشت به خویشتن” و بازگشت به ریشههای اصیل فرهنگی و مذهبی است یعنی انسان بیندیشید تا همانگونه که همه این اصول و همه این راههایی که طرح شده و برنامه هایی که انسان را از خود بیگانه کرده بشناسد و از آن ها بر گردد به خویشتن، به خویشی که انسان در گذشته تجربه می کرد، انسانی مستقل سازنده ی تمدن و کمال و فضیلت و سازنده جامعه ای متمدن نسبت به زمان خودش و سازنده مکاتبی که مزین به مظاهر متعالی انسان هایی است که همیشه زنده و زیبایند یعنی بازگشت به خویشی که خالی از محتوای خودش نشده و پر است از همه تاریخ خودش و بازگشت به مذهب که روح اساسی و جان فرهنگ در همه جامعه های انسانی از گذشته تا کنون بوده است.
اما بیخودی از نظرهایدگر به معنای فراموشی متافیزیکی است. به این معنا که انسان مدرن “هستی” را فراموش کرده و فقط به “موجودات” میپردازد. تکنولوژی مدرن اوج این فراموشی است. از نظر او تکنولوژی صرفاً یک ابزار نیست؛ یک “راه بودن” است. ذات تکنولوژی مدرن گشتل یا “چهارچوب” است. گشتل است که از طریق آن امر واقع خود را همچون منبع ثابت آشکار می کند. گشتل آن گرد هم آوردنی است که به در افتادن تعلق دارد، در افتادنی که آدمی را به معارضه می خواند. آدمی به عنوان کسی که به این گونه معارضه خوانده شده است در قلمروی ماهوی گشتل قرار می گیرد او هرگز نمی تواند با گشتل نسبتی برقرار کند چراکه گشتل مانع تجلی و استیلای حقیقت میشود. از منظر هایدگر تکنولوژی خود خطرناک نیست تکنولوژی زمانی خطرناک است که تلقی ما از تکنولوژی به عنوان تقدیر انکشاف باشد. در نتیجه فرمانروایی گشتل بشر را مورد تهدید قرار داده است که به سبب آن امکان دارد او نتواند در مسیر انکشاف اصیل تری قرار گیرد و در نتیجه فراخوان حقیقت آغازین تری را تجربه کند. انکشاف حاکم در تکنولوژی جدید نوعی تعرض است تعرضی که طبیعت را در برابر این انتظار بیجا قرار میدهد که تامین کننده انرژی باشد تا بتوان انرژی را از آن حیث که انرژی است از دل طبیعت استخراج و ذخیره کرد.
به طور مثال در استخراج ذغال سنگ و سنگ آهن قطعه زمین محل معدن مورد تعرض قرار می گیرد. زمین خود را اکنون همچون معدن ذغال سنگ و خاک خود را همچون انبار سنگ آهن کشف می کند. مزرعه ای که قبلا کشاورز آن را کشت می کرد و به نظم در می آورد اکنون به گونه دیگر ظهور می کند چون قبلا کشت کردن و به نظم در آوردن هنوز به معنای مراقبت کردن و نگهداری بود. ولی اکنون کشت زمین زراعی هم گرفتار مفهوم دیگری از به نظم در آوردن شده است به نظم در آوردن به معنای در افتادن با طبیعت. کشاورزی اکنون چیزی جز صنعت ماشینی غداسازی نیست. وقتی رودخانه فقط منبعی برای تولید برق و تامین فشارآب، جنگل فقط تودهای الوار، و انسان فقط “منبع انسانی” تلقی شود، همه چیز اصالت خود را از دست میدهد. هایدگر راه حل سادهای ارائه نمیدهد. او از “تفکر” به معنای اصیل آن صحبت میکند. تفکری که در مقابل “محاسبه” قرار دارد. از هنر و شعر به عنوان عرصهای نام میبرد که ممکن است به ما اجازه دهد “در قلمرو ذات تکنولوژی ایستاده و به طور همزمان از چنگال آن رها باشیم”. ولی بازهم این یک نجات فعال نیست، بلکه یک “گشودگی” به روی حقیقت هستی است.
در پایانِ این مقایسه تطبیقی، روشن میشود که نقد شریعتی و هایدگر به دو روی یک سکه میزنند؛ سکه از خودبیگانگی انسان مدرن. شریعتی با زبانی جامعهشناختی و ایدئولوژیک، “بیخودی” را به مثابه یک بیماری فرهنگیِ ناشی از تقلید و خودباختگی در برابر غرب میداند و درمان آن را در “بازگشت به خویشتن”ی تاریخی و مذهبی جستوجو میکند. هایدگر اما، با عمقی فلسفی، مسئله را در خودِ بنیادهای متافیزیک غرب و در ذات تکنولوژی مدرن به مثابه “چهارچوب”ردیابی میکند؛ چهارچوبی که جهان و حتی انسان را به “منبع ذخیره” تقلیل میدهد. این تفاوت در سطح تحلیل، به هیچ وجه یکی را بر دیگری برتر نمیداند، بلکه آنها را مکمل یکدیگر میسازد. تحلیل هایدگر مانند نقشه عمیقِ زمینشناسی است که گسلهای زیرین را نشان میدهد، در حالی که تحلیل شریعتی توصیفگر زلزلهای است که بر سطح همان زمین و در زندگی روزمره مردم رخ داده است. یکی ریشهها را میکاود و دیگری میوههای تلخ آن را نشان میدهد. آنچه مسلم است، این گفتوگوی خاموش، غنیمتی است برای درکی چندلایه از بحران هویت در جهان امروز که از تقلید ظواهر غربی تا فراموشی وجودی را در بر میگیرد.
نویسنده: امیرعباس پناهی(دانشجوی فلسفه و کلام اسلامی دانشگاه رازی)


















ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰