از انسان تا کرگدن؛ روایت فروپاشی انسانیت در سایه قدرت

پایگاه خبری، تحلیلی طنین وقایع _ مسئله چیستی انسان، ابعاد روحی و لایه‌های درونی شخصیت او، همواره دغدغه محوری اندیشمندان، فلاسفه و ادبا بوده است. مکاتب گوناگون فلسفی، روان‌شناختی و ادبی در شرق و غرب، هر یک به طریقی کوشیده‌اند تا تصویری از انسان و معنای انسانیت ارائه دهند.

در این میان، ادبیات به دلیل ظرفیت بی ‌بدیلش در عینیت بخشی به مفاهیم انتزاعی و نمایش اضطراب ‌های درونی، نقشی بسیار پررنگ در تبیین این معنا ایفا کرده است. نویسندگانی چون بالزاک، داستایوفسکی، شکسپیر و مولانا هر یک از منظر خود به کاوش در این وادی پرداخته‌اند. اما یکی از آثار جاودان و هولناک در این زمینه، نمایشنامه ” کرگدن” نوشته اوژن یونسکو، نمایشنامه ‌نویس فرانسوی رومانیایی ‌تبار است. او در این اثر به شکلی درخشان نشان می‌دهد که چگونه قدرت‌گرایی افراطی به مثابه یک ایدئولوژی و یک میل درونی، به تقلیل و نهایتاً نابودی انسانیت در انسان معاصر می‌انجامد.

میل به قدرت، همواره عنصری مطلوب و مورد توجه بشر بوده است. اهمیت این قوه و ضرورت نیل به آن برای پیشرفت و غلبه بر طبیعت، سبب شده تا اندیشمندان بسیاری در باب فواید آن سخن بگویند. با این حال، این میل سیری‌ ناپذیر، گاه چنان بر انسان مستولی می‌شود که وصول به قدرت را یگانه هدف زندگی او می‌سازد. در این مسیر، انسان از سایر ابعاد درونی خود چشم می‌پوشد و از تلاش برای استکمال ابعاد روحی، عاطفی و اخلاقی شخصیت خویش بازمی ماند.

این نگاه ابزاری و سوداگرانه به جهان و انسان، در آراء فیلسوفانی چون نیچه و فرانسیس بیکن به اوج خود می‌رسد. نیچه سعادت را در «احساس فزونی قدرت و چیرگی بر مقاومت» تعریف می‌کند و فضیلت را به مفهومی عاری از بار اخلاقی و صرفاً به معنای رنسانسی آن، یعنی توانمندی و قدرت، تقلیل می‌دهد. از سوی دیگر، بیکن هدف از علم را «تحصیل قدرت برای تصرف و استیلای هرچه بیش تر در طبیعت» می‌داند. گویی تمام هستی انسان در فرمول «دانایی = توانایی» خلاصه می‌شود.

یونسکو در کرگدن به مصاف دقیقاً همین نگاه به قدرت می‌رود.

او از بحرانی پرده برمی‌دارد که این اندیشه‌ها را در پیش روی بشر معاصر قرار می‌دهند: “مسخ انسان به کرگدن”. مسخی که یونسکو به تصویر می‌کشد، ماهیتاً با مسخ کافکایی متفاوت است. مسخ “گرگوار سامسا” در داستان کافکا به حشره‌ای ناتوان و درمانده، تراژیک و غم‌انگیز است؛ موجودی دست‌ و پاگیر که از سوی خانواده طرد می‌شود و قابل چشم‌پوشی است. اما انسانی که یونسکو از آن سخن می‌گوید، به حیوانی تنومند، مسلح (شاخ)، ستبرپوست و پرسروصدا تبدیل می‌شود که کوچه و بازار را پر می‌کند. این بار، این انسان است که در برابر این هیولای قدرت، ناتوان، شکننده و دست ‌و پاگیر به نظر می‌رسد و از نگاه کرگدن‌ها، موجودی عقب‌مانده و قابل چشم‌پوشی است. یونسکو تأکید می‌کند که این بیماری، یعنی کرگدنیت، از جایی بیرون از اروپا به آن سرایت نکرده است. این بیماری، بالقوه از قبل در وجود تک‌تک اهالی یک جامعه مدرن حضور داشته و اکنون، با مساعد شدن شرایط، بالفعل شده است. نکته وحشتناک‌تر اینجاست که عارض شدن این بیماری، تا حدودی مطلوب مبتلایان نیز بوده است. انسان معاصر خسته از پیچیدگی‌ها، تردیدها و ضعف‌های انسانی، به دنبال دستیابی به قدرتی بلامنازع است. او مشتاق مسلح شدن، باب روز بودن و درهم‌کوبیدن هر آنچیزی است که در برابرش مقاومت می‌کند. او به زبان ساده، مشتاق «کرگدن شدن» است. از دل این اجتماع که تک‌تک افراد آن داوطلبانه به کرگدن بدل می‌شوند، حکومتی برمی‌خیزد که تجسم همان اجتماع است: حکومتی در هیبت یک کرگدن عظیم، که به دنبال سلطه‌گری روزافزون است و متقابلاً اجتماع سلطه‌طلب را نیز در پناه قدرت خود پوشش می‌دهد. یونسکو سازوکارهای این حکومت توتالیتر را موشکافانه به نمایش می‌گذارد. نخست، نابودی احساسات اصیل فردی از طریق پدیده «مد» و گله‌وارگی است. بشر برای آنکه در جامعه، غیرعادی و بیمار تلقی نشود، چاره‌ای جز تبعیت از مد مسخ شدن و همرنگ جماعت شدن نمی‌بیند. فردیت و اندیشه انتقادی، نخستین قربانیان این فرایند هستند و منطق گله، جایگزین وجدان فردی می‌شود. دوم، استفاده از رسانه به مثابه دستگاه بازتولید توده‌ وارگی است. رسانه‌ها در این فرایند نقشی محوری ایفا می‌کنند. آن‌ها با بزرگنمایی قدرت و جذابیت کرگدن‌ها و تحقیر انسان‌های باقی‌مانده، فشار برای پیوستن به گله را تشدید می‌کنند. سوم، استفاده از منطق عاری از محتوا برای سرکوب مقاومت است. در برابر استدلال‌های انسانی شخصیت اصلی، یعنی برانژه، برای نپیوستن به گله، کرگدن‌ها از منطقی توخالی و پیش‌پاافتاده استفاده می‌کنند.

دیالوگ‌های مشهور نمایشنامه، مانند بحث بر سر تعداد شاخ کرگدن‌ها، نمونه‌ای درخشان از این منطق تهی‌شده از محتواست که هدفش نه کشف حقیقت، که مغلوب کردن و به ستوه آوردن ذهن پرسشگر است. در مجموع این فرایند، مفاهیمی چون انسانیت، عشق، وجدان و اخلاق از مد می‌افتد؛ زیرا از منظر گله، این‌ها نشانه‌های یک بیماری و ضعف تلقی می‌شوند که باید کنار گذاشته شوند. بدیل این‌ها، قدرت است؛ قدرتی که شور و نشاطی حیوانی و غیرقابل مقایسه به آدمی می‌بخشد.
کرگدن را می‌توان هشداری هولناک درباره وسوسه همرنگی و قدرت‌ طلبی افسارگسیخته انسان معاصر دانست. یونسکو به ما می‌گوید که قدرت‌طلبی افراطی و ابژه بیرونی آن، یعنی ایدئولوژی‌های تمامیت‌خواه، نه با استدلال و منطق، که با جذابیت وحشیانه، قدرت عدد و فریادهای بلندترشان آدمیان را می‌بلعند. در میان این هیاهوی کرگدن‌ها، یونسکو شخصیت «برانژه» را به عنوان نماد مقاومت خلق می‌کند. برانژه مردی معمولی و به‌ ظاهر ضعیف است اما راه ایستادگی او در برابر این مسخ فراگیر، نه با قدرت و خشونت، که با حفظ تعلقات انسانی و آنچه می‌توان «شاعرانگی» نامید، ممکن می‌شود. مقاومت برانژه در حفظ عشق، ترس، تردید، و در نهایت، حفظ همان «انسان معمولی و به ظاهر ضعیف و شکننده» که جرأت می‌کند در اوج تنهایی بگوید: «نه، من تسلیم نمی‌شوم!»، تجلی می‌یابد. او سپر نمی‌اندازد، چرا که تسلیم شدن به معنای از دست دادن خودآگاهی و آن جوهره شکننده اما ارزشمند انسانی است. یونسکو در این پایان‌بندی متناقض‌نما، قهرمانی را نه در هیبت یک ابرمرد نیچه‌ای، که در قامت یک انسان معمولی اما پایبند به انسانیتش به تصویر می‌کشد و این، نبوغ تکان‌دهنده اوست.

نویسنده: امیرعباس پناهی _ دانشجوی فلسفه و کلام اسلامی دانشگاه رازی